جستجوي پيشرفته | کتابخانه مجازی الفبا

جستجوي پيشرفته | کتابخانه مجازی الفبا

کتابخانه مجازی الفبا،تولید و بازنشر کتب، مقالات، پایان نامه ها و نشریات علمی و تخصصی با موضوع کلام و عقاید اسلامی کتابخانه مجازی الفبا،تولید و بازنشر کتب، مقالات، پایان نامه ها و نشریات علمی و تخصصی با موضوع کلام و عقاید اسلامی

فارسی  |   العربیه  |   English  
telegram

در تلگرام به ما بپیوندید

public

کتابخانه مجازی الفبا
کتابخانه مجازی الفبا
header
headers
پایگاه جامع و تخصصی کلام و عقاید و اندیشه دینی
جستجو بر اساس ... همه موارد عنوان موضوع پدید آور جستجو در متن
: جستجو در الفبا در گوگل
نویسنده:
جهانگیر مسعودی
نوع منبع :
کتابخانه عمومی , نمایه مقاله
چکیده :
در دو دهه گذشته، بسیاری از مدافعان و مخالفان علم دینی به ارائه دیدگاه پرداخته اند؛ اما در بیشتر این موارد، از طرح مبانی و پیش فرض های معرفتی آنان در این دیدگاه ها غفلت شده است.این نوشتار، با کاوش در دیدگاه های موافقان و مخالفان علم دینی، مبانی معرفتی آنان را استخراج و تحلیل کرده است. با احصا و استقرای اولیه، به هشت مبنای معرفتی دست یافته ایم که چهار مورد از آنها، در این نوشتار و بقیه، در جستاری دیگر ارائه خواهد شد. چهار محور نخستین عبارت است از:‐اصالت دادن به موضوع شناسایی یا فاعل شناسایی؛‐ارزش پذیری یا ناارزش پذیری علم؛‐دخالت یا عدم دخالت پیش فرض های متافیزیکی در علم؛‐علم دیدن یا عمل دیدن علم.
صفحات :
از صفحه 43 تا 66
نویسنده:
ابوالفضل گایینی ، رضا نیکبخت
نوع منبع :
مقاله
منابع دیجیتالی :
چکیده :
مقاله به بررسی عمیق فرضیات وجودشناسی در حوزه مدیریت می‌پردازد، به ویژه از منظر حکمت متعالیه. در این مقاله، نویسندگان به تأثیر این فرضیات بر دانش سازمان و مدیریت اشاره می‌کنند و بیان می‌کنند که مدیریت به عنوان یک ساختار اعتباری و نیز به عنوان تدابیر و مسئولیت‌های نشأت گرفته از رفتارهای مدیریتی عینی تلقی می‌شود. این ساختار‌ها از طریق عقل نظری کشف و از طریق عقل عملی و اراده ساخته می‌شوند. نویسندگان هستی شناسی فلسفه اسلامی را به مدیریت متصل کرده و بیان می‌کنند که می‌توان از فلسفه جهت شناخت مسائل سازمانی و اجتماعی بهره جست. فلسفه اسلامی به قوانین کلی می‌پردازد و رابطه آن با وجود را بررسی می‌کند. نویسندگان تأکید دارند که بررسی دقیق فرضیات بنیادی نظریه‌ها و اقدامات مدیریتی از منظر وجودشناسی فلسفه اسلامی اهمیت زیادی دارد. این امر می‌تواند به توسعه دانشی معتبر و بنیادین در حوزه مدیریت کمک کند که صرفاً به ساختارهای عملیاتی محدود نیست. مقاله سعی دارد تا نشان دهد که چگونه می‌توان با تفکر فلسفی عمیق‌تر، درک بهتری از مدیریت و سازمان را از منظر حکمت متعالیه به دست آورد و بر اهمیت بازنگری در این فرضیات بنیادی در توسعه دانش مدیریتی تأکید دارد. مقاله به چالش‌هایی که نظریات و شیوه‌های سنتی مدیریت با آن مواجه هستند اشاره می‌کند. با توجه به محدود بودن این نظریه‌ها در پاسخگویی به پیچیدگی‌های دنیای معاصر، نیاز به نگرشی نو در حوزه‌ی مدیریت که بر مبنای حکمت متعالیه است، احساس می‌شود. این چشم‌انداز می‌تواند چارچوب بهتری برای درک و مدیریت سازمان‌ها ارائه دهد. توجه به ابعاد معنوی و متعالی مدیریت می‌تواند به تقویت مسئولیت اجتماعی سازمان‌ها کمک کند. مدیران با درک عمیق‌تر از ارتباط میان انسان و جهان می‌توانند به روش‌های پایدارتر و اخلاقی‌تری برای هدایت سازمان‌ها برسند. از نکات برجسته مقاله، ادغام دانش قدیم و جدید است. مقاله پیشنهاد می‌کند که تلفیق اصول حکمت متعالیه با روش‌های مدرن مدیریتی می‌تواند راه‌حل‌های بدیع و کارآمدی برای مسائل پیچیده امروز ارائه دهد. نتیجه‌گیری مقاله بر این است که رویکرد هستی شناسی فلسفی مبتنی بر حکمت متعالیه می‌تواند دیدگاهی جامع‌تر و عمیق‌تر در مدیریت ارائه دهد که به تعامل و هماهنگی بین ابعاد مادی و معنوی سازمان‌ها توجه بیشتری دارد. چنین رویکردی می‌تواند سازمان‌ها را به سمت تحقق اهداف عالی‌تر و انسانی‌تر سوق دهد و به شکلی نوین به چالش‌های مدیریتی پاسخ دهد.
صفحات :
از صفحه 1 تا 18
نویسنده:
حسن پورنیک
نوع منبع :
مقاله
منابع دیجیتالی :
چکیده :
مقدمه: همواره در روش‌شناسی علوم اجتماعی معاصر کوشش می‌شود نوآوری‌های مفهومی و روشی ایجاد شوند که از پس تبیین مناسبات جمعی روبه‌پیچیدگی و همیشه‌دگرگون‌شونده برآیند. ظهور روندهای تازه، پدیده‌های نوظهور و پیچیده‌تر شدن مناسبات فعلی ‌ ضرورت نوآوری های مفهومی و روش شناختی را یادآور می شوند. به‌عبارتی، مداخله‌های روش‌شناسی میان و فرارشته‌ای در علوم اجتماعی بیش‌ازپیش ضروری شده‌اند؛ از جمله، به‌علت جهانی‌شدن فزایندۀ مناسبات محلی که گیدنز به‌مثابۀ ازجاکندگی مناسبات زمان-مکان می‌فهمد (گیدنز 1401)، ظهور پدیده‌های دورگه که از مناسبات پیچیده میان عناصر انسانی-ناانسانی ظهور کرده‌اند و به تکثیر و پیوندهای تازه ادامه می‌دهند (لاتور، 1993)، و ماهیت به‌شدت پویا، دگرگون‌شونده، گسسته و پیشامدی پدیده‌های نوظهور در مدرنیته متاخر (باومن، 2000) که از دسترس مقوله‌پردازی‌های جاافتاده در علوم اجتماعی مرتبط با مدرنیته کلاسیک به دور می‌مانند. بویژه این مورد آخری اتخاذ رهیافت‌های روش‌شناختی راضروری می‌سازند که به‌جای ایستایی‌های اجتماعی بیشتر بر پویایی‌های اجتماعی تاکید کنند و به دریافت و درک ماهیت شتابان، پیچیده، و پیوسته دگرگون‌شونده پدیده‌ها و رخدادهای زندگی اجتماعی بر حسب مناسبات درونی شان بیانجامند یکی از راه هایی که می شود در علوم اجتماعی برای درک و دریافت و تحلیل مناسبات نوظهور پیشنهاد داد توجه به خود این مناسبات و پویایی‌های مرتبطشان و در نظر گرفتن رابطه‌ها به‌مثابۀ واحد تحلیل است. با این کار، نه تنها پویایی‌های دگرگونی‌های اجتماعی در کانون تحلیل قرار می‌گیرند بلکه نحوه شکل‌گیری و برقراری مناسبات به علاقه پژوهشی برای آسیب‌شناسی اجتماعی تبدیل می‌شوند. در این راستا، مقاله پیش رو، با توجه به شرایطی که در بالا ترسیم شد، رهیافت رابطه‌ای را راهی برای پاسخ‌دادن به نیازهای روشی و پژوهشی معرفی می‌کند. بر این اساس، پرسش‌های مقالۀ پیش رو عبارتند از اینکه: «رهیافت رابطه‌ای در علوم اجتماعی چیست؟»، و «بنیان‌های هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی این رهیافت کدامند؟»، و «چگونه نوعی رهیافت رابطه‌ای در پژوهش اجتماعی به فهم پدیده‌های نوظهور سدۀ بیست‌ویکمی‌مان کمک می‌کند؟»، در ذیل این دو پرسش اولیه، پرسش ثانویه‌ای نیز مورد بحث قرار می گیرد که به الزامات کاربست روش‌شناختی منطق رابطه‌ای در پژوهش بازمی‌گردند: «الزامات استدلالی برای کاربست رویۀ رابطه‌ای در علوم اجتماعی چیستند؟». روش: در این راستا، این مقاله با رجوع به متن های اصلی متفکران متربط با «رهیافت رابطه‌گرایی» روش تحلیل متن را اتخاذ می‌کند. همچنین رهیافت تفسیری-تحلیلی که راینر کِلر در «جامعه‌شناسی معرفت» بسط داده است (کِلر، 1402 و توکل و منوری، 1395) را به عنوان چشم انداز کلی برای بازسازی روش رابطه‌مندی برای علوم اجتماعی برمی‌گیرد. در این راستا، رهیافت تفسیری-تحلیلی دو هدف بهم پیوسته را دنبال می‌کند؛ 1) گسترش بنیان‌های نظری و چشم‌اندازهای پژوهشی کیفی (هرمنیوتیک علوم اجتماعی و جامعه‌شناسی دانش)، و 2) از این راه امکان‌پذیر ساختن نوعی پیوند پژوهش کیفی با مبحث مستقر و گسترش روش‌های کیفی پژوهش اجتماعی درون پارادایم کیفی (کِلر، 1402، 81 به بعد). یافته‌ها: این مقاله نشان می دهد که رهیافت رابطه‌ای یا رابطه‌گرایی روشی مناسب برای درک پویایی‌های اجتماعی در شرایط همیشه دگرگون‌شونده و جهان‌شده جامعۀ مدرن است. همچنین در اینجا بحث کرد که رهیافت رابطه ای خصوصیات متمایز دارند که از جمله عبارتند از ضداقتدارگرا بودن، حساس بودن به زمینه های پژوهش (زمینه‌محور)، توجه کردن به تجربیات پژوهشگر در تشخیص و حل مسئله و مناسب بودن این رهیافت روش شناختی برای پژوهش‌های میان و فرارشته‌ای. برای توضیح بیشتر این روش و فراهم آوردن زمینه هایی برای بحث های نظری و کاربست های عملی آتی، این مقاله، نخست اهمیت تاکید بر روابط در علوم اجتماعی برای دریافت و تحلیل پویایی اجتماعی را برجسته کرد. سپس، به ترتیب، بنیان‌های هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی این رهیافت را معرفی کرد و در این میان به برخی از نقدها نیز اشاره کرد. از آن‌جایی که رهیافت رابطه‌ای «روابط» را واحد تحلیل خود تعیین می‌کند، در اینجا منطق ربایشی یا استدلال تاسیسی که چالرز پیرس بسط داده است را به‌عنوان روش مناسبی برای فهم و تفسیر روابط اجتماعی معرفی کرد. سرانجام برخی از پیامدهای اتخاذ روش رابطه‌ای برای آسیب‌شناسی و نقد اجتماعی جامعه مدرن معاصر را مورد بحث قرار داد. بحث و نتیجه‌گیری: برای فهم پدیده‌های نوظهور، دورگه و جهانی‌شده که در بسترهای دگرگون‌شونده رخ می‌دهند، پژوهش اجتماعی نیازمند گشودگی به روی روش‌های نوین، ترکیبی و میارشته‌ای است. رهیافت رابطه‌ای می‌تواند پاسخی به این نیاز باشد. این رهیافت با آغازیدن از روابط و نحوۀ گره‌خوردنشان به یکدیگر نوعی هستی‌شناسی مسطح را پیش‌فرض می‌گیرد که از ذات‌باوری پرهیز می‌کند و بواسطه اینکه در آن مناسبات مبتنی بر پایگان جایی ندارد اصولا ضداقتدارگراست. همچنین این رهیافت «روابط» را به‌مثابۀ واحد تحلیل خود برمی‌گزیند و با این تاکید تحلیلی از پیوستارهایی فراتر می‌رود که در علوم اجتماعی میان دو قطب فرد-جمع و عاملیت-ساختار شکل می‌گیرند. تاکید بر روابط همچنین تحلیل اجتماعی را به روی مناسباتی جهان انسانی و ناانسانی می‌گشاید و جهان چیزها را وارد تحلیل اجتماعی می‌کند. از این رو، نوعی تحلیل رابطه‌ای مناسب است با جهانی که که به‌طور روزافزونی با انبوهی از دورگه‌ها مشخص می‌شود. به عبارتی، بازشناسی این امر که روابط از توان تاسیسی برخوردارند کمک می‌کند که پرسش‌هایی از این دست صورتبندی شوند: چگونه پدیدهای اجتماعی به صورت خاص شکل گرفته اند یا در حال دگرگونی اند؟ همچنین این مقاله منطق ربایشی را به‌عنوان روش استنباطی مناسب با روش رابطه ای پیشنهاد کرد. این روش نه تنها به زمینه‌مندی فرایندهای استنباط حساس است بلکه راه را برای تجربه‌گرایی و درگیری بی‌واسطه و چندگونه پژوهشگر با محیط پژوهش می‌گشاید. توجه به دانش زمینه در صورتبندی مساله و حدس و پیشبینی نه تنها به پژوهشگر –دانش زمینه‌ای، تجربه پیشین و نوع رابطه ای که با محیط برقرار می‌کند- اهمیت می دهد بلکه بازنگری انتقادی را در فرایند پژوهش همچنین فرضیه‌سازی در فرایند تحلیل امکان‌پذیر می سازد. این نکته به جنبه انتقادی رهیافت رابطه‌مندی غنا می‌بخشد که بر اساس نحوه بودن ما در جهان نوع رابطه‌مان را خود و دیگران همچنین دگرگونی احتمالی آینده‌مان را مشخص می‌سازد. در اتخاذ رهیافتی رابطه‌ای پژوهشگر نمی‌تواند در جهان انسانی و ناانسانی پیرامونش درگیر نباشد و در پایان فرایند تحقیق خود، مورد تحقیق‌اش و جهان مشترکان در حالت اولیه پیش از تحقیق، بی‌تغییر مانده باشند.
صفحات :
از صفحه 57 تا 72
نویسنده:
روح اله مظفری پور
نوع منبع :
مقاله
منابع دیجیتالی :
چکیده :
از منظر اومانیسم، عقلِ انسان، انسان را بالاتر از همه موجودات و در رأس سلسله مراتب قرار می دهد و به آنها حقوقی می بخشد. مهمترین تمرکز در پساانسان گرایی، تغییر تأکید از انسانها به عنوان مرکز جهان و کاهش عاملیت مطلق آنهاست. این دیدگاه، رویکرد سلسله مراتبی را به چالش می کشد و تاکید می کند که همه چیز در جهان به هم پیوسته است. با درک چگونگی ارتباط موجودات زنده و غیرزنده با یکدیگر، می توانیم جهان را بهتر درک کنیم. پساانسان گرایی از اندیشه دلوز و گاتاری و نیز نظریه عدم بازنمایی استفاده می کند. به طور کلی بر اساس دیدگاه دلوز و گاتاری باید گفت که انسان در یک سری روابط با موجودات زنده و غیر زنده قرار دارد. تئوری عدم بازنمایی به معنای عدم تمرکز بر تصویرسازی دقیق جهان است. در این رویکرد، مهم نیست که جهان چقدر دقیق نشان داده می شود، بلکه مهم است که تجربیات، احساسات و ارتباطات ما با محیط و سایر انسان ها و غیرانسان ها شکل می گیرد. بر اساس پساانسان گرایی، پارادایم جدیدی در پژوهش های علوم انسانی در حال شکل گرفتن است که در آن به نقش ماده و اشیا و عاملیت آنها در جریان پژوهش اهمیت خاصی قائل می شوند. به گفته براد در چنین پاردایمی انسانها نه علت محض هستند و نه معلول محض، بلکه بخشی از جهان در صیرورت بی پایان آن می باشند. هدف این پژوهش نخست تحلیل و تشریح پژوهش پساانسان گرایی و چیستی آن می باشد و دوم، تحلیل و تشریح نحوه انجام این نوع پژوهش در تعلیم و تربیت خواهد بود.
صفحات :
از صفحه 89 تا 108
نویسنده:
محمدعلی فراهانی فرد
نوع منبع :
مقاله
منابع دیجیتالی :
چکیده :
ریاضیات دانشی است که درباره اعداد یا موضوعاتی بحث می‌کند که به‌نحوی جنبه کمّی و مقداری دارند. براساس‌این، موضوع دانش ریاضی نوعی نظم مقداری است و گسترش ریاضیات به علم اقتصاد درواقع، گسترش این نظم مقداری به حیطه مطالعات اقتصادی است. مسئله اصلی در اقتصاد ریاضی، تحقق ریاضی در حد دفاتر گمرکی و آمارهای کلی اقتصادی نیست؛ بلکه مسئله اصلی، تحقق نظریات اقتصادی با ابعاد ریاضی است که دارای تحلیل نظری نسبت به واقعیت‌های خام اقتصادی باشد. ریاضیات در علم اقتصاد دارای کاربردهای متنوعی است. این کاربردها گستره وسیعی از شاخص‌های اقتصادی تا تبیین‌های هندسی را شامل می‌شود. ریاضیات در علم اقتصاد گاه نقش زبان بیان نظریات را ایفا می‌کند که این نقش در بازنمایی هندسی و جبری نظریات خلاصه می‌شود و گاه به‌عنوان ابزار نظری علم اقتصاد استفاده می‌شود. در نقش دوم، ریاضیات به تبیین روابط تابعی میان متغیرهای اقتصادی و آزمون نظریات توسط اقتصادسنجی، اندازه‌گیری‌های بسیط و تئوریک و استخراج مقادیر آماری متغیرهای اقتصادی با استفاده از تکنیک‌های آماری می‌پردازد. براساس‌این، کاربردهای ریاضی در اقتصاد شامل این امور است: 1. واحدهای اندازه‌گیری؛ 2. تبیین روابط انواع متغیرهای اقتصادی؛ 3. محاسبات آماری؛ 4. اقتصاد سنجی؛ 5. بازنمایی‌های هندسی نظریات اقتصادی. اقتصاد ریاضی دارای تحولاتی در تاریخ علم اقتصاد بوده و برای تبیین این تحولات لازم است عوامل نظری و عینی-اجتماعی آن در اقتصاد متعارف تبیین شود. عوامل عینی-اجتماعی شرایط و زمینه‌های فردی و اجتماعی تحقق ریاضی را تبیین می‌کند و عوامل نظری شامل مبانی هستی‌شناختی، معرفت‌شناختی، روش‌شناختی، فلسفه ریاضیات، مفاهیم اقتصادی سازگار با ریاضی و نظریات ریاضی مورد نیاز تحلیل ریاضی اقتصادی است.
صفحات :
از صفحه 43 تا 67
نویسنده:
مجید کافی
نوع منبع :
مقاله
منابع دیجیتالی :
چکیده :
زندگی انسان و حرکت تکاملی و معنوی او وابسته به این است که با واقعیتی که روبه روی اوست، ارتباط برقرار کند. آنچه این ارتباط را برقرار می‌کند، علم است که ماهیتش به‌دلیل تعریف‌های زیاد و متنوع و دلایل دیگر در بقعه‎ای از ابهام باقی مانده است. باوجود اتفاق‌نظر دربارۀ پرسش‌های اساسی در مورد علم و ضرورت پرداختن به آن، بر سر چیستی و تعریف دقیق آن اختلاف‌نظر زیادی وجود دارد. افزون‌براین، یکی از چالش‌ها در مورد علم، وجود تلقی‌ها و تفسیرهای متعددی است که از واژۀ علم در منابع مختلف شده است. همچنین، پیوستاری بودن ماهیت علم (کافی، 1402) این چالش را جدی‎تر کرده است. مشکل سوم برای فهم معنای علم، از مشترک لفظی بودن واژۀ علم در زبان فارسی به وجود آمده است. سرانجام عدم‌دقت در آثار ترجمه‎ای در ترجمه سه کلمه انگلیسی knowledge، dicepline وscience بر مشکل‌های قبلی افزوده است که گاه هر سه واژه به علم ترجمه شده است. این عدم‌دقت در ترجمه سبب بروز اشتباهات دیگری نیز در بحث چیستی علم شده است. به‌طورمثال، به این جمله دقت کنید: «تجربه معیار علم بودن علم است». بسیاری این نقد را بر این نظر وارد کرده‌اند که علوم بسیاری وجود دارد که تجربه معیار علمیت آنها نیست؛ مثل فلسفه، عرفان، فقه و... .؛ ولی به این نکته دقت نشده است که در این جمله کلمه‌ای که به علم ترجمه شده است، science بوده که ترجمۀ آن علم تجربی است. ازاین‌رو، ترجمه درست جمله این می‌شود که تجربه معیار علمیت علم تجربی است و این درست است. پس باید گفت تجربه معیار علمیت science‌ها است نه هر علمی. به نظر می‌رسد نگاه یک‌سو به علم نمی‌تواند ما را در فهم ماهیت علم به هدف برساند. به‌‌دیگرسخن، ازآنجاکه نگاه تک‌ساحتی (منطقی، فلسفی، دینی، فلسفۀ علمی) به چیستی علم کامل و دقیق نیست، باید آن را از منظرها و نگرش‌های مختلفی نگریست و تعریف کرد. منابع و آموزه‎های دینی، منطق، فلسفه، فلسفۀ علم و حتی خود علم از مهم‌ترین نگرش‌هایی هستند که ‌امروزه می‌توان بر اساس آنها علم را تعریف کرد؛ زیرا همۀ علوم به یک لحاظ، به دو دسته کلی قابل تقسیم‌اند: اوّل، علومی که خدا از طریق وحی به اشخاصی برگزیده، بر انسان‌ها مکشوف کرده است که صورت مکتوب آن، در قالب متون مقدس دینی بر جای مانده است و دوم، علومی که خود انسان‌ها از راه به‌کارگیری همه قوای ادراکی خود بدان‌ها دست یافته‎اند. طبق این دسته‎بندی، علی‌الاصول، دامنۀ علم بسیار وسیع‌تر از محدودۀ علم تجربی است. ابهام در چیستی و ماهیت، تفسیرهای مختلف، پیوستاری بودن، مشترک لطفی بودن، و عدم‎دقت در ترجمۀ واژه‎های متقاربۀالمعنی درخصوص واژۀ علم سبب شده است که معنای علم در متون مختلف دیریاب باشد. ازاین‌رو، در این جستار درصددیم ضمن بررسی معنای علم در منطق، فلسفه، فلسفۀ علم و در منابع اسلامی، الگوواره‎ای از معنای علم براساس منابع و اندیشۀ اسلامی ارائه دهیم و نسبت و مناسبت آن را با معنای علم در پارادایم‌های دیگر بکاویم. شاید این تلاش سبب شود تا زمانی که متنی درخصوص علم خوانده و مطالعه می‎شود، توجه شود که در آن متن از کدام منظر به علم نگریسته شده است تا ابهامات به حداقل برسد. علم در منطق در منطق، علم در معنای بسیار وسیع مطلق شناخت، معرفت یا آگاهی (Knowledge) به کار رفته است (مطلق بودن علم در منطق نسبت به هر موضوعی، به هر روشی و نسبت به هر هدفی است). علم منطقی به فرایندهای درونی ذهن یا شیوه‌های پردازش اطلاعات اطلاق می‌شود؛ روشی که به‌وسیله آن داده‌ها را موردتوجه و تشخیص قرار داده، به رمز درآورده، در حافظه ذخیره کرده و در هنگام نیاز آنها را از حافظه بازیابی کرده و از آنها استفاده می‌شود. علم در فلسفه معنای علم فلسفی بسیار شبیه علم منطقی است. علم در فلسفه معمولاً نقیض جهل تلقی می‎شود. فلاسفه گاه علم را مترادف معرفت و معمولاً به معنای اعم از معرفت در نظر می‎گیرند. گاهی نیز از علم در فلسفه به معرفت‎شناسی تعبیر می‎شود. «معرفت‌شناسی»، تجزیه‌وتحلیل فرآورده‌های ذهنی را برعهده دارد که بخشی از آن معرفت علمی است. معرفت‌شناسی نظریه‌ای در باب علم منطقی است و به این سؤال پاسخ می‌دهد که «آنچه انسان می‌داند چگونه می‌داند؟» علم در فلسفه علم در فلسفۀ علوم به‌ویژه، فلسفۀ علوم تجربی، واژه علم به معنای نظامی از شناخت‏های انسان است که موضوع مشخص، روش پژوهشی تعریف‎شده و هدف از پیش‎تعیین‌شده دارد . علم در فلسفه علم مدرن که به‌عنوان یک سیستم و نظام در نظر گرفته می‌شود، خود دارای دو معنای مرتبط و درعین‌حال مستقل است: نظام یا رشتۀ علمی، و علم تجربی. گفتنی است که همه اختلاف‌ها در فهم و ماهیت علم یا حتی در امکان علم دینی منحصر در این دو معنای علم است؛ علم در پارادایم اسلامی مهم‌ترین ویژگی علم در پارادایم اسلامی این است که روش‌های وصول و کسب آن در پنج منبع یعنی وحی، عقل، حس درونی و بیرونی، و نقل قرار داده شده است. این منابع پنج‌گانه در کنار یکدیگر قادر خواهند بود به تولید علم اصلاح‌گرایانه دست پیدا کنند. بنابراین، اختلافات ریشه‌دار و عمیقی میان فلسفه علم در پارادایم اسلامی با فلسفه علم در پارادایم‌های سه‌گانه پیش‌گفته وجود دارد. معرفت‌شناسی اسلامی که هماهنگ با چارچوب مابعدالطبیعی الهی است، وحی را منبع اصلی علم به واقعیت و حقیقت نهایی مخلوقات و خالق‌شان می‌داند. اما معرفت‌شناسی پوزیتیویستی، تفسیری و انتقادی به وحی،‌ به‌عنوان منبع و روش کسب دانش نمی‌نگرد. شناخت مبتنی بر چهار منبع و روش کسب معرفت (حواس، عقل، شهود و نقل) است که منبع وحی به‌عنوان یک منبع و به‌عنوان وسیله‌ای برای اعتباریابی شناخت‌ها تلقی می‌شود. در این نوع شناخت روح، نفس، ‌قلب و عقل آدمی درگیر هستند. منظور از علم در الگووارۀ اسلامی علم، صرفاً بصیرت یا نورانیتی نیست که در بعضی از گزاره‎های دینی آمده است. همچنین، منظور از علم صرفاً معنای آن در منطق نیز نیست که تصورات و تصدیقات را شامل می‎شود؛ بلکه منظور از علم پیوستاری از بصیرت و تک-گزاره تا یک نظام علمی است که به‌صورت طیفی، از معرفت مطلق شروع و به علم تجربی با تمام اجزاء و شرایطش ختم می‎شود.
صفحات :
از صفحه 23 تا 42
نویسنده:
هادی راه چمندی ، محسن نوغانی دخت بهمنی ، علی یوسفی ، قاسم زائری
نوع منبع :
مقاله
منابع دیجیتالی :
چکیده :
مقدمه و اهداف: «توسعه» و عبارات ارزش‌گذارانه آن از قبیل توسعه ناپایدار، توسعه نامتوازن، توسعه‌نیافته، در حال توسعه و ... مفاهیمی پرکاربرد در تحلیل شرایط جوامع غیرغربی همچون ایران و مقایسه آن‌ها با جوامع توسعه‌یافته است. آنچه که در این تحلیل‌ها به‌عنوان امری مسلم و طبیعی در نظر گرفته می‌شود، ضرورت تحقق «توسعه» است، به‌گونه‌ای که تصور شکل دیگری از واقعیت غیرممکن به نظر می‌رسد. توسعه و شاخص‌های آن، نه‌تنها نقطه اتکای بسیاری از ارزیابی‌ها درباره سیاست‌ها و دولت‌ها، بلکه معیاری مسلط برای داوری درباره انسان و جامعه غیرغربی شده است. با این وجود، «توسعه» همچون هر پدیده اجتماعی دیگر تاریخمند است و فهم صحیح آن مستلزم اتخاذ رویکردی است که به این وجه توجه نماید. «تبارشناسی» به‌مثابه رویکردی نظری ـ روشی، پدیده‌های اجتماعی از جمله توسعه را در روند تاریخی‌شان مطالعه می‌کند. این مقاله، تأمل پیرامون ظرفیت‌هایی است که این رویکرد برای «مطالعات توسعه» فراهم می‌کند. روش: جهت تحقق این هدف، از مشارکت تبارشناسی فوکویی، مطالعات پساتوسعه و پسااستعماریِ توسعه (که متأثر از فوکو هستند)، تحلیل فوکو از انقلاب اسلامی ایران و برخی ملاحظات استفاده شده است تا نسخه بهینه‌شده‌ای از تبارشناسی جهت کاربرد در «مطالعات توسعه» ارائه شود.
صفحات :
از صفحه 69 تا 87
نویسنده:
محمد حسین کرمی
نوع منبع :
مقاله
منابع دیجیتالی :
چکیده :
مقدمه و اهداف : از برخی سیاست‌های اقتصادی مانند سیاست‌های درآمدی انتظار می‌رود تغییراتی در توزیع یا بازتوزیع درآمد ایجاد کنند که به آن بایسته‌های رفاهی می‌گویند؛ مانند اینکه وضعیت فقرا بهبود یابد و از ثروت و درآمد برخی افراد جامعه کاسته شود. بایسته‌های رفاهی در دانش اقتصادی مربوط به رفاه اجتماعی مورد بحث و کاوش قرار می‌گیرند. این بایسته‌ها با ارزش‌ها و نظریه‌های اخلاقی کاملاً عجین‌اند. سابقه استفاده از نظریات اخلاقی در اقتصاد رفاه به ابتکار پیگو در وارد کردن فایده‌گرایی بنتام در نظریه اقتصاد رفاه خویش برمی‌گردد. پس از او تردیدهایی درباره صلاحیت اقتصاددانان برای ورود به قلمرو هنجاری و داوری درباره وضعیت‌های رفاهی مطرح شد، که در نتیجه برخی کوشیدند با محوریت بهینگی پارتو ساحت اقتصاد رفاه را از مباحث هنجاری عاری کنند؛ ولی برگسون با ابداع تابع رفاه اجتماعی نشان داد می‌توان نظریات اخلاق هنجاری را به‌گونه‌ای در اقتصاد رفاه وارد کرد که هم به علمیت آن خدشه‌ای نرسد و هم بتواند از سیاست‌های رفاهی هنجاری پشتیبانی کند. یکی از مهم‌ترین و معروف‌ترین نظریه‌های اخلاق هنجاری که از فلسفه اخلاق برای درج در تابع رفاه اجتماعی عاریه گرفته شده، نظریه فایده‌گرایی است. این نظریه اخلاقی در تابع رفاه فایده‌گرایان به‌عنوان اصل موضوع پذیرفته شده است؛ اما علی‌رغم کاربست دیدگاه اخلاقی فایده‌گرا در ضمن تابع رفاه اجتماعی، هنوز چگونگی ارتباط میان این مبحث اخلاقی و تابع رفاه اجتماعی چندان روشن نیست؛ از این‌رو به‌نظر می‌رسد پرداختن به شفاف‌سازی مفاهیم و ویژگی‌های نظریه اخلاقی فایده‌گرا و تابع رفاه اجتماعی، به‌عنوان مقدمه و تبیین چگونگی کاربست نظریه اخلاقی فایده‌گرا در تابع رفاه فایده‌گرایان از جمله مباحث ضروری است که در این جستار مورد کاوش قرار می‌گیرد. روش: توابع رفاه اجتماعی، در آثار مربوط به آن، به صورت توابع ریاضی و به روش ریاضی ارائه می‌شود؛ از سوی دیگر فایده‌گرایی به عنوان نظریه‌ای هنجاری در فلسفه اخلاق به صورت توصیفی بیان می‌شود. این دوگانگی در روش، ارائه مقاله‌ای در باره «بررسی کاربست نظریه اخلاقی پیامدگرایی در تابع رفاه اجتماعی فایده‌گرایان» را برای نگارنده بسیار دشوار می‌ساخت. از این‌رو به ناچار، باید عناصر اصلی تابع رفاه اجتماعی از بیان ریاضی به توصیفی تغییر داده می‌شد تا همگونی در روش ایجاد و در نتیجه امکان ارتباط برقرار کردن میان این‌دو موضوع، به ظاهر متفاوت، فراهم می‌شد. پس از تغییر بیان ریاضی به توصیفی، با تحلیل و موشکافی در مفاهیم تابع رفاه اجتماعی به عنوان مبحثی اقتصادی و فایده‌گرایی به عنوان نظریه‌ای در اخلاق هنجاری ارتباط میان این‌دو میسر شد و بحث از این کاربست به سرانجام رسید . نتایج: در بررسی کاربست پیامدگرایی در تابع رفاه اجتماعی فایده‌گرا ابهامات فراوانی در کار است. این مقاله مهمترین ابهامات را به شرح ذیل برطرف کرده است: توابع رفاه اجتماعی به طور مستقیم با فایده‌گرایی که در آن ملاک خوبی عمل نتیجه‌ای است که به عموم انسان‌ها می‌رسد ارتباط دارد و از آن‌جا که پیامدگرایی اعم از فایده‌گرایی و غایت‌گرایی اعم از پیامدگرایی است با این‌دو نیز بطور غیر مستقیم مرتبط می‌شود. * توابع رفاه اجتماعی هنجاری هستند و با اخلاق هنجاری ارتباط دارند. متغیر مستقل در این توابع از وضعیت‌های رفاهی همه افراد جامعه تشکیل می‌شود. متغیر توضیحی «رفاه اجتماعی» مطلوب در یک جامعه است که برای جامعه، باید فراهم شود. رابطه در این تابع بیان می‌کند: هر تغییری در وضعیت‌های رفاهی موجود افراد جامعه موجب چه تغییری در رفاه اجتماعی می‌شود. * فایده‌گرایی در اقتصاد رفاه پیگو می‌تواند عمل‌محور باشد؛ اما در عین حال، وی با در نظرگرفتن قاعده کاهنده بودن مطلوبیت نهایی، به قاعده محوری تن داده است. * فایده‌گرایی عمل‌محور، برخلاف قاعده‌محور، هم به شیوه خودگرایانه و هم به شیوه‌های دیگرگرایانه و کل‌گرایانه قابل تفسیر است. * منظور از فایده‌گرایی در فلسفه اخلاق کل‌گرایانه است. فایده‌گرایی کل‌گرایانه، در حقیقت، با رفاه کل جامعه یا افراد مرتبط ذی‌شعور سروکار دارد؛ البته در نظر گرفتن رفاه کل جامعه به معنای این نیست که اصلاً نیازی به در نظر گرفتن رفاه یکایک افراد در کار نیست. * تابع رفاه اجتماعی متفاوت از تابع سعادت است؛ تابع سعادت در فایده‌گرایی یک تابع فردی است؛ ولی تابع رفاه اجتماعی فایده‌گرا با تغییر در مطلوبیت‌های افراد جامعه سروکار دارد و شخص فاعل مورد توجه قرار نمی‌گیرد. بحث و نتیجه گیری: کاربست نظریه اخلاقی پیامدگرایی در تابع رفاه اجتماعی فایده‌گرایان این‌گونه تبیین می‌شود که در متغیر وابسته این تابع، رفاه کل جامعه به‌عنوان هدفی ارزشی و اخلاقی معرفی می‌شود و از این‌طریق با نظریه اخلاقی فایده‌گرا در فلسفه اخلاق مرتبط خواهد شد. بر اثر این ارتباط، تابع رفاه اجتماعی فایده‌گرایان تابعی هنجاری است؛ در این صورت، به سیاست‌گذاران و مجریان سیاست‌های رفاهی جامعه توصیه می‌شود آن‌را برای جامعه محقق کنند. در این تابع، فعل اخلاقی این است که باید مطلوبیت فرد یا افراد فقیر افزایش یابد، اما توجیه اخلاقی نیکو بودن چنین افزایش این است که با افزایش مطلوبیت فقرا، مطلوبیت کل بیش‌تر افزایش می‌یابد. متغیر مستقل و رابطه تابع در هر تابع رفاه هدف اخلاقی را بیان نمی‌کنند؛ بلکه ارتباط آن‌ها با اخلاق به تبع متغیر وابسته است. مثلاً در توابع رفاه فایده‌گرایان، گفته می‌شود اخلاقاً باید رفاه افراد فقیر(متغیر مستقل) افزایش یابد. این سخن به‌تبع این است که رابطه تابع بیان می‌کند: با افزایش رفاه افراد فقیر، در قیاس با افزایش رفاه ثروتمندان، رفاه کل که به متغیر وابسته مربوط است بیشتر افزایش می‌یابد. تقدیر و تشکر: از آقای دکتر گیلک به عنوان ناظر محترم این طرح و از آقایان دکتر علیزاده و دکتر رفیعی آتانی به عنوان ناقدین و نیز از مسئولین محترم پژوهشگاه حوزه و دانشگاه که با مساعدت‌های فراوان آن‌ها این پژوهش میسر گردید تشکر می‌شود.
صفحات :
از صفحه 19 تا 37
نویسنده:
ابوذر مرادی
نوع منبع :
مقاله
منابع دیجیتالی :
چکیده :
طی سال‌های اخیر با از بین رفتن مفهوم زمان و مکان در تعاملات انسانی کاربرد نظریه کوانتوم در تحلیل پدیده‌های سیاسی،اجتماعی و اقتصادی به‌طور روزافزون در حال گسترش بوده است. با این وجود استفاده از نظریه کوانتوم در علوم اجتماعی عموما مبتنی بر نگاهی ابزارگرایانه بوده است. به کارگیری نظریه کوانتوم در علوم اجتماعی زمانی مفید خواهد بود که بتواند خلاء‌های نظری موجود در آن را پوشش دهد. مهمترین چالش نظری علوم اجتماعی در قرن گذشته عدم توافق درباره نحوی مطالعه پدیده‌های اجتماعی بوده است؛ مشکلی که منجر به شکل‌گیری پاردایم‌های روشی مختلف برای مطالعه آن شده است. استدلال مقاله حاضر آن است که علت این عدم توافق روشی را باید در مفهوم واقعیت اجتماعی جستجو کرد؛ چرا که واقیت در این علوم مستقل از کنش‌های قصدمندانه فرد وجود خارجی ندارد. در ادامه این پرسش مطرح می‌گردد که چرا در علوم اجتماعی برخلاف علوم طبیعی(کلاسیک) واقعیت‌ها وابسته به کنش‌های قصدمندانه افراد است؟ برای پاسخ به پرسش بالا، چارچوب تحلیلی تحت عنوان «رویکرد پدیدارگرایانه کوانتمی» معرفی شده که بر پایه تفاسیر ایده‌آل‌گرا از نظریه کوانتم بنا شده است. این رویکرد از این مزیت برخوردار است که در آن بتوان کنش‌های قصدمندانه افراد را در فرآیند تصمیم‌گیری انها لحاظ کرد و در نتیجه آن واقعیت اجتماعی را به‌گونه‌ای بازسازی کرد که نسبت آن با کنش‌های قصدمندانه اول شخص تعیین شود‌. در واقع این رویکرد برای ذره کوانتومی نوعی خودآگاهی بدوی قائل است؛ در نتیجه واقعیت به صورت ترکیب تابع موج و فروپاشی آن در نظر گرفته می‌شود؛ به‌طوری‌که شناخت ذره کوانتومی همان تابع موج، قصدمندی او عامل فروپاشی و تجربه ذره کوانتومی فرآیند فروپاشی تابع موج است. بنابراین مشابه یک چنین فرآیندی می‌توان الگویی کوانتومی از نحوه تصمیم‌گیری فرد ارائه نمود که در آن کنش‌های قصدمندانه فرد(عامل فروپاشی تابع موج تصمیم) و بستر تجربی (فروپاشی تابع موج تصمیم) در فرآیند تصمیم گیری وی لحاظ گردد. مهم‌ترین پیامد این الگوی کوانتمی آن است که رفتار فرد قصدمند از منظر اول شخص قطعی و تصمیم‌های او از نظر خودش در آن لحظه بهینه است؛ در حالی که اگر بخواهیم از دیدگاه سوم شخص رفتار فرد را بررسی نماییم رفتار او دارای عدم قطعیت ذاتی و غیرقابل پیش‌بینی ست. لذا بازتعریف مفهوم واقعیت اجتماعی به کمک چارچوب تحلیلی «رویکرد پدیدارگرایانه کوانتومی» چند مزیت عمده به همراه دارد؛ لحاظ کردن عاملیت و قصدمندی فرد در نظام تصمیم‌گیری او، قائل شدن یک تفاوت بنیادین و هستی‌شناسانه بین علت و دلیل و هم‌چنین امکان ادغام و تلفیق رویکردهای کل‌گرایانه و فردگرایانه به شیوه‌ای نوآورانه و متفاوت از رویکردهای رایج شکل گرفته بعد از دهه 1970 در علوم اجتماعی. کل(تابع موج) از منظر «رویکرد پدیدارگرایانه کوانتومی» با وجود آنکه قدرت علّی دارد، ولی صرفا دربرگیرنده حالت‌های بالقوه است؛ حالت واقعی محصول اعمال عاملیت فرد در بستر تجربی است که به کل هویت واقعی می‌بخشد(فروپاشی تابع موج). با لحاظ کردن قصدمندی فرد در نظام تصمیم‌گیری او می‌توان نشان داد که واقعیت در علوم اجتماعی برخلاف علوم طبیعی تجربی کلاسیک وابسته به ذهن و کنش‌های قصدمندانه فرد است. از آنجائیکه در علوم تجربی کلاسیک پژوهش‌گر یک ماده بی‌جان را مورد مطالعه قرار می‌دهد که فاقد عاملیت و کنش ارادی است، از منظر اول شخص واقعیت کوانتمی همان واقعیت کلاسیکی است. آنچه می‌ماند شناخت فرد به عنوان مشاهده‌گر در مقام سوم شخص از آن واقعیت کلاسیکی است. اگر واقعیت کلاسیکی را به مثابه یک تجربه برای مشاهده‌گر به عنوان یک موجود کوانتمی در نظر گرفته شود، در آن صورت ادراک پژوهشگر به بستر تجربی وابسته خواهد بود. با این وجود به تبعیت از اصل عدم قطعیت هایزنبرگ، تجربیات فرد در مقام مشاهده‌گرا به دو دسته تجربیات سازگار و ناسازگار دسته‌بندی می‌شوند. در علوم تجربی کلاسیک با کنترل شرایط فیزیکی و محیطی آزمایش و تکرار آن آزمایش می‌توان به معضل وابسته به تجربه بودن مشاهدات مشاهده‌گر غلبه کرد. بدین خاطر که منشاء عدم قطعیت در علوم تجربی کلاسیک صرفا از مشاهده پژوهشگر(فرد کوانتمی) نشات می‌گیرد؛ پس با سازگار کردن تجربه او می توان بر این مشکل غلبه کرد و ویژگی‌های کمی و کیفی با ثبات به مشاهده‌ها نسبت داد. در علوم اجتماعی اما وضعیت بسیار پیچیده‌تر است؛ بدین خاطر که منشاء عدم قطعیت نه فقط به دلیل کنش‌های ارادی و قصدمندانه مشاهده‌گر و وابستگی ادراک او به بستر تجربی در مقام سوم شخص، بلکه عاملیت و قصدمندی افراد مشارکت‌کننده در شکل‌دهی آن پدیده اجتماعی به عنوان واقعیت نیز می‌باشد. بنابراین در چنین دنیایی به دلیل عدم قطعیت ذاتی تصمیم های فرد برای مشاهده‌گر در مقام سوم شخص، اساسا تعریف و شناخت مفاهیم اجتماعی به عنوان امری مشترک امکان‌پذیر نخواهد بود. این بدان معنی است که تعریف واقعیت‌های اجتماعی و شناخت آن نیازمند پیش‌نیازی به نام نهاد است. در واقع در یک تعریف کوانتومی از نهاد، نهادها چیزی جز نمود خارجی اطلاعات به اشتراک گذاشته شده بین افراد با هدف پیش‌بینی‌پذیر شدن رفتار خود برای دیگران نیست، تا از این طریق زیست اجتماعی امکان پذیر گردد. در مورد واقعیت‌ها در علوم اجتماعی، اگرچه می‌توان مشابه علوم تجربی فرآیند تجربه کردن را به دو دسته سازگار و ناسازگار تقسیم بندی کرد، با این وجود امکان کنترل محیط‌های انسانی مشابه شرایط آزمایشگاهی جهت سازگار کردن تجربه‌ها وجود ندارد. از اینرو تجربیات ناسازگار فراگیر رخ داده شده در محیط‌های انسانی به عنوان محرک اولیه بی‌ثبات کننده نهادهای موجود عمل نموده و منجر به تغییر الگوی اطلاعات به اشتراک گذاشته بین می‌گردد. در چنین دنیایی دیگر شاخص‌ها و مفاهیم نسبت داده شده به واقعیت‌های اجتماعی که ماهیتی نهادی دارند نیز متاثر از پیامدهای محرک اولیه در دوره گذار بی‌ثبات خواهد شد. بنابراین مفاهیم نسبت داده شده به پدیده‌های اجتماعی جهت شناخت آنها مشابه مفاهیم در علوم طبیعی تجربی کلاسیک کاملا عینی و باثبات محسوب نمی‌شوند. لذا واقعیت‌های اجتماعی آن‌گونه که واقع‌گرایان در نظر می‌گیرند ماهیتی عینی ندارند؛ از سوی دیگر با وجود آنکه ذهن در شکل‌گیری واقعیت نقش اساسی دارد دارد، آن‌گونه که تفسیرگراها می‌نگرند واقعیت کاملا ماهیتی ذهنی ندارد. هم‌چنین برخلاف رویکردهای انتقادی شکل گرفته شده از دهه 1970 به بعد، به دلیل ماهیت نهادی واقعیت‌های اجتماعی در تحقیق حاضر، آنها مستقل از قصدمندی افراد در بستر تجربی موجود وجود خارجی ندارند. در واقع برخلاف فیزیک کلاسیک که قادر نیست جایی برای خودآگاهی به عنوان یک امر طبیعی،زیست‌شناسانه و فیزیکی متفاوت از ماده باز ‌کند، مفاهیم موجود در نظریه کوانتوم نظیر درهم‌تنیدگی[1] و ناموضع‌گرایی[2] در کنار تایید تجربی آنها توسط آزمایشهای بل و گزینش تاخیری این امکان را فراهم می‌کند که بتوان به کمک تفاسیر ایده‌آل‌گرا برای ذرات زیر اتمی نوعی ذهنیت و خودآگاهی بدوی در نظر گرفت. فیزیکی پنداشتن خودآگاهی به طوری که پسماند ماده کلاسیکی در نظر گرفته نشود یک پیامد مهم برای علوم اجتماعی به همراه خواهد داشت؛ امکان بازگشت به فلسفه آگاهی به جای فلسفه زبان. در واقع در چارچوب تحلیلی به‌کارگرفته شده در این تحقیق زبان نیز یک کل بالقوه‌ای است که در نهایت با اعمال عاملیت فرد از طریق گفتار شکل واقعی به‌خود می‌گیرد. ضمن آنکه در «رویکرد پدیدارگرایانه کوانتومی» عقلانیت انتزاعی و استعلائی، جایی ندارد؛ چرا که عقلانیت در بستر تجربی معنی پیدا می‌کند. تعریف عقلانیت در یک زیست‌بوم در کنار عدم استقلال واقعیت از ذهن و کنش‌های قصدمندانه فرد، به معنی رد ادعای واقع‌گرایان انتقادی نظیر بسکار و پوپر است که بر این فرض استواراند که شناخت نوع بشر از واقعیت مبتنی بر خطای نظام‌مند صورت می‌پذیرد؛ ضمن آنکه دیدگاه هابرمارس در پافشاری بر قرار دادن معیارهای کلی و جهانشمول در فهم واقعیت نیز رد می‌گردد. در واقع اگرچه نوع بشر در شناخت واقعیت دچار خطای نظام‌مند نمی‌شود ولی دریافت وی از واقعیت که محصول عاملیت اوست، نسبی و وابسته به زمان و مکان است.
صفحات :
از صفحه 73 تا 93
نویسنده:
امیدرضا جانباز
نوع منبع :
مقاله
منابع دیجیتالی :
چکیده :
کاربردشناسی هنجاری برندم در جهت تکمیل و رفع ایرادات نظریه‌های معناشناختی پیشین، معناداری زبان را بر حسب کارکرد آن در رویه‌های‌ عمل اجتماعی توضیح می‌دهد؛ با این فرض که آن دسته رویه‌های ‌عمل اجتماعی که صلاحیت زبانی‌شدن را می‌یابند، هنجارهایی را شکل می‌دهند که معنای عبارات زبانی را تعیین می‌کنند. حال این رویه‌های ‌عمل کدامند و طی چه سازوکاری محتوای هنجاری زبان را شکل می‌دهند و ملاحظات ما باید دربردارندۀ چه بینش‌هایی باشد تا بتواند آنها را صورت‌بندی کند، موضوعی است که برندم در آشکارساختن‌شان می‌کوشد. این هدف اولیه در راستای هدف عالی‌تر آشکارساختن زمینه و سازوکار عقلانیتی است که در رویه‌های ‌عمل اجتماعی ریشه دارد. دانش نظری که از این طریق صورت‌بندی می‌شود، عرصۀ تأمل فراتر را می‌گشاید. زمانی که درمی‌یابیم معنای زبانی در کاربست اجتماعی، محصولی از روابط استنتاجی است، ماهیت پویا و وابسته به زمینۀ ارتباط و مراودۀ اجتماعی زبان آشکار می‌شود. این جستار در گام نخست، در صدد بیان مبانی و نحوۀ بسط این نوع کاربردشناسی در پیوند با استنتاج‌گرایی است و در گام بعد، ارزیابی منتقدانۀ آن را در نظر دارد. پرسش اصلی این است که برندم بر اساس کدامین مبادی و ساختار توضیح، عقلانیت ارتباطی ما را به نحوۀ کنش اجتماعی و سازۀ درونی آن مبتنی می‌داند. آیا این تمام عقلانیتی است که ما داریم و اگر چنین است، در حالی که او آشکارا هر نوع مرجع استعلایی را انکار می‌کند، آیا نقد و تصحیح آن، فراتر از زمینه، ممکن است.
صفحات :
از صفحه 109 تا 128